لطف الله هنرفر

99

اصفهان ( فارسى )

پنجه‌هاى زاغان و زغن‌ها را نيز باهم آتش بزنند و همه را باهم پرواز دهند تا سراسر دشت بيكران شهر سپاهان تا جايىكه چشم كار مىكند ، اخگر فروزان و پارچه آتشى باشد . از آن روزى كه مرداويج به پادشاهى رسيده بود عادتش چنان بود كه هر شب دو هزار مرغ بريان بر سر خوان وى مىنهادند . آن شب ، گذشته از جانوران و مرغانى كه به عادت هميشگى سر مىبريدند ، صد اسب و دويست گاو كه درسته بريان كرده بودند و سه هزار گوسفند ديگر كشته و نيز بيش از هزار ماكيان سر بريده و به همين اندازه خوراك‌هاى مطبوع و انواع شيرينى فراهم كرده بودند . مرداويج پس از آن‌كه فرمان آتش سده را صادر كرد ، با لشكريان خود نزديك آن خوان پهناور آمد و گرد آن گردش كرد . همهء اين نعمت‌هاى شاهانه در برابر همت بزرگ او ناچيز آمد و روى درهم كشيد و خشم آورد و فراهم‌كنندگان خوان را دشنام داد و روى بگردانيد و به چادر خويش بازگشت . اين رفتار همه را شگفت‌زده كرد و كسى جرئت سخن گفتن نداشت . هركس انديشه‌اى مىكرد و سودايى در دل مىپخت . سرانجام عميد ابو عبد إله وزيرش ، نزد او رفت و لب به سخن گشود ، اما مرداويج خاموش بود . وزير آن‌قدر سخن گفت كه وى آرام شد و نشست . ابو عبد إله گفت : اين‌چه حال است كه هنگام شادى پيش آورده‌اى ؟ گفت : اى ابو عبد إله چگونه شادى كنم در صورتىكه فراهم‌كنندگان اين جشن مرا رسوا كردند و ديگر چارهء اين بدنامى نتوان كرد . وزير اندكى خاموش ماند و سپس پرسيد رسوايى از چيست ؟ گفت : مىبينى آنچه من فرموده بودم فراهم نشده و خوان جشن من خوارمايه است . ابو عبد إله گفت : به خداى سوگند كه آنچه تو فرموده بودى فراهم كرده‌اند . تاكنون چشم جهان چنين جشنى به خود نديده ، برخيز و به جشن بنشين .